من شنیدم که شما فصل بهاری آقا
به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا
عمر امسال گذشت و خبری از تو نشد
هوس آمدن این جمعه نداری آقا؟
در هیاهوی شب عید، تو را گم کردیم
غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا
راستی بی نفست حال که تحویلی نیست
چه شود سر به سر خسته گذاری آقا
هفت سین، سین سرور قدمت کم دارد
زرد هستیم اگر سبز نباری آقا
اگر از آب، هوا، قافیه تحریم شویم
نیست غم تا نظر لطف، تو داری آقا
کاش مهدی به جهان چهره هویدا می کرد
گره از مشکل پیچیده ی ما وا می کرد
کاش می آمد و با آمدنش از سر مهر
قبر مخفی شده ی فاطمه پیدا می کرد
آن فرقه که تیشه به نخل فدک زدند
بر قلب پاک ختم رسولان نمک زدند
مهدی(عج) بیا ز قاتل مادر سوال کن
زهرا(س) چه کرده بود که اورا کتک زدند؟
خبر رسيده مي آيي و با پرستوها
خبر رسيده همين ماه از فراسوها
خبر که تيتر شده ، تيتر کل اين هفته
نوشته : جمعه مي آيد اميد ناجوها !
خبر که آب شده مثل ابر باريده
و شسته در دل شب چشم ها و گيسوها
خبر رسيده به مرغابيان درياچه
به رودها، به طبيعت، به برکه ها ، قوها
به پيشوازي تو آمدند انسانها
فرشته هاي خدا، دشت ها و آهوها
در انتظار تو حالا ... براي آمدنت
تمام شهر شده صحنه ي تکاپوها
خبر نوشته مي آيي براي جان دادن
براي کندن نسل تمام زالوها
و رمز آمدنت نام مادرت زهراست
همان نمونه ي بانوترين بانوها
خبر به روح جهان جان تازه بخشيده
در عصر خستگي گام ها و زانوها!
از نو شکفت نرگس چشم انتظاري ام
گل کرد خار خار شب بي قراري ام
تا شد هزار پاره دل از يک نگاه تو
ديدم هزار چشم در آيينه کاري ام
گر من به شوق ديدنت از خويش مي روم
از خويش مي روم که تو با خود بياري ام
بود و نبود من همه از دست رفته است
باري مگر تو دست بر آري به ياري ام
کاري به کار غير ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاري ام
تا ساحل نگاه تو چون موج بي قرار
با رود رو به سوي تو دارم که جاري ام
با ناخنم به سنگ نوشتم : بيا , بيا
زان پيشتر که پاک شود يادگاري ام
شود آیا که شبی بر دل من یار شوی؟
یار این خسته ی غمدیده ی بیمار شوی؟
سینه ی غم زده ام بهر تو سوزد همه شب
دل من آب شده کی تو پدیدار شوی؟
با کلافی بنشستم سر بازار رخت
کی تو ای یوسف من بر سر بازار شوی؟
همچو یعقوب شده دیده ام از درد فراق
کی به پیراهن خود نور شب تار شوی؟
هر که مشتاق تو شد گوشه ی چشم تو خرید
شود آیا که مرا هم تو خریدار شوی؟
ز غم غربت تو شام غریبان شده دل
چه شود گر تو مددکار دل زار شوی؟!
شعله ی خیمه ی آتش زده گوید که بیا
زائر بی کفنی بی سر و خونبار شوی؟!
كدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
سوار صاعقه پا در ركاب خواهد شد
كدام جمعه زتاثير تابش خورشيد
دلي كه يخ زده از غصه آب خواهد شد
كدام جمعه زعطر بهشتي گل ياس
بهار غرق شميم گلاب خواهد شد
كدام جمعه شود بخت عاشقان بيدار
دو چشم فتنه عالم تاب خواب خواهد شد
كدام جمعه خدايا ز فيض گريه شوق
بهار و باغ و جمن كامياب خواهد شد
كدام جمعه, بگو! يا محول الاحوال!
در آسمان و زمين انقلاب خواهد شد
جمال روشن آن ماه پشت پرده غيب
كدام جمعه برون از حجاب خواهد شد
كدام جمعه به خورشيد مي خورد پيوند
كدام جمعه پر از آفتاب خواهد شد
هزار جمعه چشم انتظار در راه است
كدام جمعه دعا مستجاب خواهد شد
كدام جمعه ما دلفريب خواهد شد
سحر منادي صبح قريب خواهد شد؟
کاش بر خیمه ی سبزت گذرم می افتاد
کاش بر صورت ماهت نظرم می افتاد
کاش هر جمعه که می شد فقط از عشق خودت
فکر دنبال تو گشتن به سرم می افتاد
روز ها نو نشده کهنه تر از دیروز است
گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است
لحظه ها در تپش و تاب و تب آمدنش
آسمان چشم به راه قدمش هر روز است
ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج
که نگاهم نگران منتظر آن روز است
صد مبارک بر تو آن عید که فردا باشد
نوروز نوید وصل دلها باشد
امید که با فضل خداوند جلیل
سال فرج مهدی زهرا باشد
مرا به غیر تو نبود پناه مهدی جان
که من گدایم و هستی تو شاه مهدی جان
در انتظار تو شاها گذشت عمر عزیز
نگشت حاصل من غیر آه مهدی جان
آخرین جمعه سال هم به آخر رسید
آقایمان عبای غریبی به سر کشید
گفتم ز بی لیاقتی ماست غربتت
چشمی به هم گذاشت آهی ز دل کشید
من هم خجل ز کرده خویش مانده ام
مرغ دلم به جمعه ی سال دگر پرید
آخرین جمعه سال آمده است اما تو
غم هجران تو یک سال دگر پیرم کرد
آخرین جمعه سال است بیا آقاجان
حالمان رو به زوال است بیا آقاجان
من غزلهای به یاد تو فراوان دارم
که پر از درد و ملال است بیا آقاجان
بر مهدی و آن هاله نورش صلوات
بر خال لب و جام ظهورش صلوات
بی پرده همه انس و ملک می گویند
بر سال و مه و وقت ظهورش صلوات
تو هر زمان که بیایی بهار خواهد بود
مجال شادی بی اختیار خواهد بود
چه خوش بود که بر آید به یک کرشمه دو کار
ظهور حضرت عصر(عج) و شروع فصل بهار
هزار جمعه رسید , نگار ما نرسید
هنوز وعده دیدار یار ما نرسید
نوای قلب و دل بی قرار ما این است
دوای دل بی قرار ما نرسید
زمستان خسته شد از بی بهاری
جهان می لرزد از این بی قراری
گمانم جمعه ای باقی نمانده
خدایا تا به کی چشم انتظاری ؟
ای سوی تو عالم نگران ادرکنا
شد دوری تو به ما گران ادرکنا
طغیان ستم گذشت از حد مهدی
ای ریشه کن ستمگران ادرکنا
اسیر پنجه ی دردیم بی تو
نگاه نرگسی زردیم بی تو
اگر چشم انتظار تو نبودیم
در این دنیا چه می کردیم بی تو
ما قیمت روز ارز را می دانیم
معیار بهای بورس در تهرانیم
فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است
هر روز دعای عهد را می خوانیم
ای مُسلما لازم که محال یعنی تو
واقعیت ممکن که خیال یعنی تو
پرسش جهان من ، پاسخ جهان من
هم جواب یعنی تو،هم سوال یعنی تو
یعنی از وجود تو میشود به این پی برد
تو کمال دنیایی و کمال یعنی تو
آی منجی انسان غرب و شرق را دریاب
کز جنوب انسانی تا شمال یعنی تو
تا طلوع سبز عشق لحظه لحظه یعنی تو
کل هفته یعنی تو، کل سال یعنی تو.
غمگين، گرفته، ابري و زردند جمعه ها
جغرافياي ساکت و سردند جمعه ها
در انتظار آمدنت لحظه لحظه هام
بغض اند جمعه ها، پُر دردند جمعه ها
از کودکيــم کل وجودم به خاطرت
با زندگيم گرم نبردند جمعه ها
بايد که من گلايه کنم بي تو از زمان
از روزهاي هفته ؛ که طردند جمعه ها
*
آنقدر لايقي که غزلهام خواستند
عاشق شوند دور تو گردند جمعه ها
مي آيي و براي تو مي گويم آخرش
با من عزيز بي تو چه کردند جمعه ها!
من سجده به خاک جمکران می خواهم
از یوسف گمگشته نشان می خواهم
فریاد و فغان از غم تنها بودن
من مهدی صاحب زمان می خواهم....
خوشا آنکس که مهدی (عج) یار او شد
رفیق مشفق و غمخوار او شد
اگر صدها گره افتد بکارش
بدست او فرج در کار او شد . . .
کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را
تا که شاید این شب جمعه ملاقاتت کنم
اسير مانده ايم در بهانه هاي پاپتي
و ميله هاي آهنين و عشق هاي ساعتي
حوالي نگاهمان دوباره صف کشيده است
صداي تيک تاک غم , شماره هاي صنعتي !
امان از اشتباه هاي نا تماممان , همان
تفاخر هميشگي به هيچ هاي قيمتي !
ميان قرن حادثه کجاست اتفاق عشق
نمانده در تسلط همان هبوط لعنتي ؟!
کسي نيامد از تبار انتظارمان ببين
که مانده ايم سخت در هجوم بي لياقتي !
تا نقش تو هست نقش آیینه ما
بوی خوش گل نشسته در سینه ما
در دیده بهار جاودان می شکفد
با یاد تو ای امید دیرینه ما . . .
لحظه لحظه بوى ظهور مى آید
عطر ناب گل حضور مى آید
سبز مردى از قبیله عشق
ساده و سبز و صبور مى آید . . .
بــهــار بی گل نرگس شبیه پاییز است
و بـی تــو کلِ زمانهایمان غم انگیز است
بیــا کـه مـنجمدانه قیام ممکن نیست
بــیــا کـه سهم زمین از بهار ناچیز است . . .